بیست عامل عقب ماندگی ایرانیان(مقاله مصطفی ملکیان)
۳-خرافهپرستی: ویژگی دیگر ما خرافهپرستی است هم خرافه در بافت دینی و مذهبی و هم در بافتهای غیر دینی و مذهبی؛ خرافه در بافت مذهبی یعنی چیزی كه در دین نبوده و در آن وارد شده است. اما مهمتر این است كه به معنای سكولار آن هم خرافهپرست هستیم. خرافی به معنای باور آوردن به عقایدی كه هیچ شاهدی به سود آن وجود ندارد ولی ما همچنان آن عقاید را در كف داریم.
این سه مساله را میتوان سه فرزند «استدلال ناگرایی» ما دانست. هركه اهل استدلال نباشد اهل این سه است بنابراین راهحل درمان این سه، تقویت روحیه استدلالگرایی است.
۴-بهادادن به داوریهای دیگران نسبت به خود: ما به ندرت در «من»ی كه از خودمان تصور داریم زندگی میكنیم و همیشه توجهمان به «من»ی است كه دیگران از ما تصور دارند و همیشه ترازوی ما در بیرون ماست. این بهادادن به داوریهای دیگران علتالعلل یكسری مشكلات فرهنگی جامعه ماست.
۵-همرنگی با جماعت: نكته پنجم ناشی از نكته چهارم است به این معنا كه ما هیچوقت در برابر جمهوری كه با آن سروكار داریم نتوانستهایم سخنی بگوییم كه در مقابله با آن (جمهور) باشد و همیشه همرنگ شدن با جماعت برای ما مهم است.
۶-تلقینپذیری: تلقین یعنی رایی را بیان كردن و آرای مخالف را بیان نكردن و مخاطب را در معرض همین رای قرار دادن. هر وقت شما در برابر هر عقیدهای نظر مخالفان آن را هم خواستید نشان میدهد كه تلقینپذیر نیستید. تلقینپذیری یعنی قبول تكآوایی.
۷-القاپذیری: القاپذیری به لحاظ روانشناختی با تلقینپذیری متفاوت است. در القا یك رای آنقدر تكرار میشود تا تكرار جای دلیل را بگیرد. اگر من گفتم فلان گزاره صحیح است شما از من انتظار دلیل دارید اما من به جای اینكه دلیل بیاورم 200 بار فلان گزاره را تكرار میكنم و كمكم ما فكر میكنیم كه تكرار مدعا جای دلیل را میگیرد. یعنی به جای اقامه دلیل، خود مدعا تكرار میشود و این هنری است كه در «پرودیاگاندا» یا آوازهگری وجود دارد. اینكه رسانهها وقتی در دست قدرتها قرار میگیرند آنها خوشحال میشوند به دلیل وجود همین روحیه القاپذیری در مردم است. و الا اگر ملتی القاپذیر نباشد هرچه كه رسانهها بگویند چون دایماً دلیل میخواهند كسی از به دست گرفتن رادیو و تلویزیون اظهار خوشحالی نمیكند.
۸-تقلید: منظور من از تقلید نه آنست كه در فقه گفته میشود. مراد، تقلید به معنای روانشناختی آن است. یعنی اینكه من آگاهانه یا ناآگاهانه تحت الگوی شخصی باشم. یعنی من خودم را مانند تو میكنم و به تو تشبه میجویم و تقلید، یعنی من تو را الگو گرفتهام. آنچه كه در عرفان گفته میشود كه تشبه به خدا بجویید اگر این كار را با انسانها انجام دادیم تعبیر به تقلید میشود و این تقلید هم در ادیان و مذاهب و هم عرفان مورد توبیخ است.
۹-تعبد: تعبد یعنی سخنی را پذیرفتن صرفاً به این دلیل كه فلان شخص آن را گفته است. یعنی اینكه اگر این صورت استدلالی من ذهن من را آزار ندهد كه «فلان گزاره صحیح است چون فلان شخص گفته است: فلان گزاره صحیح است»، من اهل تعبدم. آیهای در قرآن است كه معمولاً كمتر نقل میشود «اتخذو احبارهم و رهبانهم من دونا...» كه در باب روحانیت نصاری و یهود است كه فراوان میگوید كه یهودیان و نصاری روحانیون خود را میپرستیدند من دونا... (به جای خدا یا علاوه بر خدا). صحابی از امام باقر میپرسد كه آیا واقعاً میپرستیدند حضرت در جواب میگوید هرگز اینگونه نیست؛ روحانیون مسیحی به مردم نمیگفتند كه ما را بپرستید و اگر هم میگفتند كسی نمیپرستید. اما اینكه قرآن به آنها این نسبت را میدهد به این دلیل است كه رفتاری كه با خدا باید میداشتند با روحانیون خود داشتند.
مجموعه عوامل دسته دوم ناشی از یك عمل واحد است و آن اینكه ما «زندگی اصیل» نداریم. زندگی اصیل به تعبیر روانشناسان انسانگرا و به تعبیر عرفا یعنی زندگی براساس فهم و تشخیص خود. زندگی اصیل را فقط كسانی انجام میدهند كه دو سرمایه دارند؛ عقل در مسائل نظری و وجدان در مسائل عملی.
۱۰-شخصیتپرستی: كمتر مردمی به اندازه ما شخصیتپرستند و شخصیتپرستی جز این نیست كه شخصیتی خود را بر ما عرضه میكند و خوبیهایی كه در زندگی اطراف خودمان نمیبینیم از سر توهم به او نسبت میدهیم و او را به دست خودمان بزرگ میكنیم.
۱۱-تعصب: تعصب همافق با شخصیتپرستی است. تعصب به معنای چسبیدن به آنچه كه داریم و نگاه نكردن به چیزهای فراوانی كه نداریم. اگر من شیفته آنچه كه دارم شدم و فكر كردم که جای نداشتهها را هم برایم میگیرد من نسبت به آن تعصب پیدا كردهام و اینجاست كه من نسبت به كسانی كه به آن وفاداری ندارند دو دیدگاه پیدا میكنم. گروهی خودی میشوند و گروهی غیرخودی. قرآن خودی و غیرخودی را رد كرده است چرا كه درباره حب و بغض میگوید وقتی با گروهی دشمنید دشمنی باعث نشود درباره آنها عدالت و انصاف را فراموش كنید. درباره دوستی هم میگوید همیت جاهلیت شما را نگیرد. همیت جاهلیت یعنی اینكه چون فلانی از قبیله من است، طرف او را چه ظالم باشد چه عادل، میگیرم. به عبارت دیگر ویژگیهای خود او مهم نیست بلكه ویژگیهای تعلقی او مهم است.
۱۲-اعتقاد به برگزیدگی: هر كدام از ما اگر به خودمان رجوع كنیم میبینیم به نوعی فكر میكنیم که به نوعی مورد لطف خدا هستیم. یعنی درست است كه ممكن است وضع ما به مو بند باشد اما پاره نمیشود و اكثر اهمالها و بیتوجیها ناشی از همین نكته است. لاپینیس اصطلاحی داشت كه برای موارد دیگری به كار میبرد. این اصطلاح «هماهنگی پیش بنیاد» بود به معنی اینكه گویا همه امور از پیش حاصل آمده است. گویا ما این هماهنگی پیشبنیاد را راجع به خودمان قایلیم.
۱۳-تجربه نیندوختن از گذشته: پس از اقدامات انساندوستانه افرادی چون ماندلا واسلاوهاول و اقدامات انساندوستان كه در باب فرهنگی كردن سیاسیت تلاش كردند، زیاد شنیدهایم كه «ببخش و فراموش كن» یا «ببخش و فراموش نكن». اما داستان بر سر این است كه اگر شما ببخشانید و فراموش كنید باز هم از همانجا ضربه میخورید. انسانهای سالم كسانی هستند كه در درونشان میتوانند بزرگترین دشمنان خود را از لحاظ عاطفی ببخشایند، چرا كه از لحاظ عاطفی باید بخشود اما از لحاظ ذهنی نباید فراموش كرد. اما متاسفانه ما عكس این عمل میكنیم،از لحاظ عاطفی نمیبخشیم و كینهجویی در ما زنده است اما به لحاظ ذهنی فراموش میكنیم چرا كه حافظه تاریخی ملت ما بسیار كند و تار است.
۱۴-جدی نگرفتن زندگی: سقراط از ما میخواست كه در عین شوخطبعی زندگی را جدی بگیریم كسانی زندگی را جدی میگیرند كه دو نكته را باور كنند: 1. باور به مستثنی نبودن از قوانین حاكم بر جهان. دلیل هر جدی نگرفتن مستثنی دانستن خود از قوانین هستی است. 2. نسبتسنجی در امور. روانشناسان اصطلاحی دارند با این مضمون كه انسان باید بتواند وزن امور را نسبت به هم بسنجد. انسانهایی كه زندگی را جدی نمیگیرند چیزهای مهمتر را برای چیزهای مهم رها میكنند. فراوانند انسانهایی كه در طول زندگی خطای تاكتیكی نمیكنند اما خطای استراتژیك عظیم دارند یعنی كل زندگی را میبازند اما در ریزهكاریها وسواس دارند.
۱۵-دیدگاه نسبت به كار: دیدگاه كمتر مردمی نسبت به كار تا حد دیدگاه ما نسبت به كار مبتذل است. ما كار را فقط برای درآمد میخواهیم و بنابراین اگر درآمد را بتوانیم از راه بیكاری هم به دست آوریم از كار استقبال نمیكنیم. در واقع ما كار را اجتنابناپذیر میدانیم در حالی كه باید دیدگاه مولوی را درباره كار داشته باشیم كه معتقد بود كار جوهر انسان است.
۱۶-قایل نبودن به ریاضت: ریاضت در این جا نه به معنای آنچه كه مرتاضان انجام میدهند ریاضت به معنای اینكه در زندگی همه چیز را نمیتوان داشت. بنابراین باید چیزهایی را فدا كرد تا چیزهای باارزشتری را به دستآورد. قدمای ما میگفتند دنیا دار تزاحم است یعنی همه محاسن در یكجا قابل جمع نیست به تعبیر نیما یوشیج تا چیزها ندهی چیزكی به تو نخواهند داد. در زبانهای اروپایی قداست از ماده فداكاری است. عارفان مسیحی میگفتند اینكه فداكاری و قداست از یك مادهاند به این دلیل است كه قداست به دست نمیآید مگر به قیمت از دست دادن چیزهای فراوان. ولی ما میخواهیم همه چیز را داشته باشیم. وقتی دیدگاهمان نسبت به كار آنگونه است نسبت به مصرف هم دیدگاهمان اینگونه میشود و باعث میشود دچار مصرفزدگی شویم. وقتی ما بحث مصرفزدگی را مطرح میكنیم میگویند كه شما از اوضاع جامعه و فقر خبر ندارید؛ باید گفت مصرفزدگی یك دیدگاه است نه یك امكان. یعنی فرد فقیر هم در سویدای دل خود میگوید كاش بیشتر داشتم و بیشتر مصرف میكردم. كدام یك از ما برای آرمانهای خود حاضر است به قدر ضرورت اكتفا كند. این مصرفزدگی ما را به دنائت میكشد. اگر ما بودیم و فقط ضروریات زندگی مجبور به كرنش كردن نبودیم.
۱۷-از دست رفتن قوه تمیز بین خوشایند و مصلحت: مردمی كه منافع كوتاهمدت را ببینند و قدرت دیدن منافع درازمدت را نداشته باشند در معرض فریبخوردگی هستند. دلیل موفقیت سیاستهای پوپولیستی در كشور كه در یك سال اخیر هم رواج پیدا كرده ندیدن منافع درازمدت است. وقتی منافع بلندمدت دیده نشود منافع كوتاهمدت تامین میشود به قیمت نكبت و ادبار درازمدت.
۱۸-زیادهگویی: ما درست برخلاف آنچه كه در ادیان و مذاهب گفته میشود زیادهگو هستیم و پرحرف میزنیم. نقل است كه عرفا هم در سكوت تبادل روحی داشتند اما ما ملت پرسخنی هستیم و آسانترین كار برای ما حرفزدن است.
۱۹-زبان پریشی: بدتر از پرسخنی ما زبانپریشی ماست. زبانپریشی به این معنا است كه انسان حرف خود را خودش هم متوجه نمیشود یعنی اگر تحلیل روانشناختی در سخنان ما انجام شود اصلاً برخی جملات معنا ندارد. سخنان همه مانند شهركهای سینمایی است كه در زمان فیلم پر از دژ و قلعه است اما وقتی فشار میدهیم فرو میریزد. به تعبیر دیگر حرفهای ما پشتوانه ندارد و همه ما از صدر تا ذیل یاوه میگوییم. و به همین دلیل هم به لحاظ ذهنی تا این حد پریشانیم. كسانی كه سرگردانی ذهنی دارند اول باید زبان خود را پالایش كنند. یعنی باید حرف را فهمیده بزنند و از طرف مقابل هم حرف فهمیده بخواهند. نوام چامسكی برای اینكه ثابت كند كه هر جملهای كه قواعد نحوی و صرفی آن رعایت شده صرفاً بامعنا نیست جملاتی میگفت بطور مثال میگفت: وقتی میگویند «پسر برادر مثلث ما عاشق بیضی شما شده است»، قواعد صرفی و نحوی آن رعایت شده اما بامعنا نیست.
۲۰-ظاهرنگری: ظاهرنگری به دلیل غلبه روحیه فقهی در دین بر كل كارهایمان سایه افكنده است. یعنی به جای آنكه ما به ارزش و انگیزه كار توجه كنیم فریفته ظاهر میشویم. این ظاهربینیها ما را برای ظاهرفریبی آماده میكند. در هر جا كه اخلاق، عرفان و روانشناسی فدای فقه و ظواهر شود این روحیه غلبه پیدا میكند.
در پایان پیشنهادی دارم كه دارای دو نكته است: اول اینكه در باب هر كدام از موارد مطرحشده فكر كنیم كه درست است یا نه. اگر درست است اول كاری كه باید كرد این است كه در شخص خودمان بررسی كنیم. یعنی اینكه این نكتهها را ذرهبین نكنیم و روی دیگران بگیریم بلكه اول ذرهبین را روی خودمان بگیریم. نكته دوم اینكه اگر مطالب گفته شده درست است روشنفكران و مصلحان اجتماعی به جای اینكه همیشه مجیز مردم را بگویند و فكر كنند تمام مشكلات متوجه رژیم سیاسی است. باید از مجیزگویی مردم دست بردارند و به مردم بگوییم چون شما اینگونهاید حاكمان هم آنگونهاند. حاكمان زاییده این فرهنگند؛ جامعهای كه فرهنگش این باشد ناگزیر سیاستش هم آن میشود و اقتصادش هم آن میشود. خطاست كه روشنفكران و مصلحان اجتماعی برای پیداكردن محبوبیت و شخصیت اجتماعی مجیز مردم را بگویند و بگوییم كه مردم هیچ عیب و نقصی ندارند. چرا كه رژیم سیاسی ولیده مردم است و رژیم سیاسی بهتر به فرهنگ بهتر نیاز دارد.
منبع:http://kamkendex.blogfa.com/post-2062.aspx
در راه باريكي كه از آن مي گذشتيم