خاكستر تراباد سحرگهان هر جا كه برد مردي ز خاك روييد!

 

«توجه خاص شفيعى به فرهنگ و ادب عرفانى با دقتى تمام كه از يك دانشور اين زمان انتظار مى رود، يعنى پژوهش و ريزنگرى در شناخت خرد و كلان مقولات حقيقت تحقيق از متن واقعيات با گواهان تاريخى كه جز دانش و خرد لازم، نيازمند حوصله، بردبارى و عشق مدام به زبان وپديدآورندگان پيشين آن است، همراه است.»

و حالا شعر «حلاج » از کتاب در کوچه باغهای نیشابور از دکتر محمد رضا شفیعی کدکنی

در آينه دوباره نمايان شد
با ابر گيسوانش در باد
باز آن سرود سرخ اناالحق
ورد زبان اوست


تو در نماز عشق چه خواندي
كه سالهاست
بالاي دار رفتي و اين شحنه هاي پير
از مرده ات هنوز
پرهيز ميكنند


نام ترا ، به رمز
رندان سينه چاك نشابور
در لحظه هاي مستي
مستي و راستي
آهسته زير لب
تكرار ميكنند
وقتي تو ، روي چوبه دارت
خموش و مات
بودي
ما
انبوه كركسان تماشا
با شحنه هاي مامور
مامورهاي معذور
همسان و همسكوت
مانديم


خاكستر ترا
باد سحرگهان
هر جا كه برد
مردي ز خاك روييد


در كوچه باغهاي نشابور
مستان نيمه شب ، به ترنم
آوازهاي سرخ ترا
باز
ترجيع وار زمزمه كردند
نامت هنوز ورد زبانهاست

ظلمت شب یلدا

به دنبال عبارت" شب یلدا "در دیوان خواجه شیراز می گشتم .غزل زیر هویدا شد.مضمون را پسندیدم که خواجه همیشه وصف الحال سخن می گوید .عجب حسی دارد اشعار خواجه!شما هم بخوانید و اگر دوست داشتید نظری بنگارید به یادگار!

 

بر سَر ِ آنم که گر ز دست برآید دست به کاری زنم که غصه سر آید
بگذرد این روزگار تلخ تر از زَهر بار دگر روزگار چون شِکَر آید
ببلبل عاشق! تو عمر خواه, که آخِر باغ شود سبز و شاخ ِگل به بَر آید
صبرو ظفر, هر دو دوستان قدیمند بر اثر ِ صبر نوبت ِ ظفر آید
صالح و طالح متاع خویش نمایند تا چه قبول افتد و چه در نظر آید.
بخلوت دل نیست جایِ صحبتِ اضداد: دیو چو بیرون رود فرشته درآید!
بر در ِاربابِ بی‌مروتِ دنیا چند نشینی که خواجه کِی به درآید؟
صحبتِ حکام ظلمتِ شبِ یلداست نور ز خورشید خواه, بو که برآید!
غفلتِ حافظ در این سراچه, عجب هر که به میخانه رفت بی‌خبر آید!